ماچندتا
اوت 25, 2010
همه چی از هفت سال پیش شروع شد. از هفت سال پیش که من، یه دختر بچه هفده_هجده ساله ساده با یه دل پر از امید و یه سر پر از آرزوهای بزرگ برای اولین بار قدم گذاشتم تو دانشگاه. درست همون روزها بود که ترس رو چشیدم. تنهایی رو مزه کردم. اعتماد به نفسمو از دست دادم. دوری از خانواده رو لمس کردم و تو یه جمله اگه بخوام بگم تا مدتی هراسون و وحشت زده، خود واقعیمو گم کردم. در اون لحظات هیچ چیزی مثل حضور یه دوست یکدل و صمیمی نمی تونه نجات بخش باشه. برای من که خیلی دیر با کسی اخت میشم و به سختی با کسی همدل میشم، پیدا کردن یه همچین دوستی شده بود یه مصیبت بزرگ و قوز بالای قوز. تا اینکه شما درست مثل هدیه های آسمونی، به طرز معجزه واری یکی یکی وارد زندگی من شدید. اون چهار سال دانشجویی با حضور شما، برای من شد از بهترین و پرثمرترین سال های عمرم. شمایی که واقعاً، به دور از هرگونه اغراق و ریا، فکر نمی کنم دیگه تو کل دنیا لنگه داشته باشند.
چهار سال تمام با هم زندگی کردیم و هفت ساله که با هم دوستیم. تو تموم این سالها، با هم خندیدیم، با هم گریه کردیم، دردهای همدیگه رو دیدیم و سعی کردیم مرهم باشیم، دلتنگی های همدیگه رو دیدیم و تلاش کردم برای شادی دل همدیگه، با هم روراست روراست بودیم، با هم صادق صادق بودیم، هیچ کدوم از زبون اون یکی دروغ نشنید، هیچ کسی از اون یکی بدی ندید، هیچ کسی از اون یکی حتی بی تفاوتی هم ندید، غم همدیگه رو خوردیم و با شادی همدیگه شاد شدیم. شما با معرفت ترین دوستای عالمید.
هرگز شب بیداری هامونو یادم نمیره، کوه رفتن هامون و آواز خوندن ها، قدم زدن های شبونه تو حیاط خوابگاه، یواشکی پریدن ها روی پشت بوم، گشت و گذار تو «جنگل شهید بهشتی!» تا خود شب، شب های امنحان، اون گروه ستاک دوست داشتنی با اون موش به اصطلاح هوشمندش که نهایت هوشمندیش تشخیص یه خط سیاه روی یه زمینه سفید بود، گشت و گذارهای روز قبل از امتحان، برف بازی های شب امتحان، ناهارهای ظهر جمعه، اون توچال دوست داشتنی ….
روزهای زیادی رو با هم گذروندیم و تو تموم این روزها چیزی که پررنگ و پررنگ تر شد، استحکام دوستی ما بود. تو این سال ها، حجت و سعید و محمد و احسان بهمون اضافه شدند و حضورشون نه تنها ما رو از همدیگه دور نکرد که جمعمونو بیشتر از پیش گرم کرد. اونا هم شدند جزئی از «ماچندتا» و وجود تک تکشون برای بقیه عزیز شد. همه شما به خاطر اون همت بلند و روحیه محکمتون، روز به روز پیشرفت کردید و حالا به جرئت می تونم بگم همتون جزو مغزهای این مملکتید والبته جزو بزرگترین افتخارات من و با شناختی که ازتون دارم مطمئنم این پیشرفت تا ابد ادامه داره.
حالا امروز روزی رسیده که هم خوشحالی و هم غم تمام وجودمو پر کرده، (البته کفه خوشحالی سنگینی می کنه). یه حس عجیب که تا حالا نداشتمش، خواب هایی که سه شب پیاپی دارم می بینمشون و هر روز صبح با یه بغض سنگین تو گلوم راهی محل کارم میشم. اون خواب هم هیچ چیزی نیست جز صحنه خداحافظی بعثت و البته دیشب نمیدونم چرا(محض بیشتر دق دادن من) معصومه هم بهش اضافه شده بود. از اعماق قلبم خوشحالم برای بعثت عزیزم، که قدر اون همه شایستگی خودشو میدونه، برای اولین خانم دکترمون، برای اولین تحصیل کردمون تو کانادا. براش بهترین ها رو می خوام که شایسته بهترین ها هم هست. اما گاهی فکر ندیدنش، فکر این همه دور بودن ازش، فکر این که دیگه هیچ کسی نمی تونه جای اونو پر کنه، یه بغض سنگین میشه تو گلوم. یه چیزی هست که شدیداً دلداریم میده و اون هم فکر روزیه که ما همه دوباره یه گوشه ای از دنیا دور هم جمع میشیم و من مطمئنم که اون روز زیاد دور نیست.
فقط از خدا ممنونم که با ارزشترین نعمت های این دنیا رو به من داده. داشتن چند تا دوست واقعی، بعد از عشقی که خدا بهم هدیه کرد، بزرگترین نعمتی بوده که خدا به من داده و حتی به جرئت میتونم بگم از بزرگترین و با ارزشترین نعمت هاییه که یه انسان میتونه داشته باشه.
باور کنید یا نه، شما از بزرگترین افتخارات من تو زندگیم هستید.
پ.ن. یه متنی رو شروع کرده بودم درباره خودمون. دو سه صفحه هم حتی نوشتم ولی بعد دیگه نتونستم تمومش کنم چون نمی خواستم به خداحافظی بعثت برسم. شاید تو همین روزا به خودم جرئت بدم و تمومش کنم.
4 دیدگاه
یکی بگذارید →
وای مرجان، حسابی غافلگیرم کردی، بعد این همه وقت، این پست ماچندتایی…
امشب عجیب دلم گرفته بود از رفتن بعثت. یه بغض لامصب ول کن این حنجره نبود. این همه روز می دونستم اما ته دلم باورم نمی شد که دوستمون داره میره. حالا ولی کم کم دارم فکر می کنم به عادت کردن به یه فاز جدید برای این دوستی قدیمی.
چقدر خوب گفتی مرجان. یاد همه روزهای دانشگاه به خیر. همه خاطراتی که گفتی و نگفتی.
من هم مطمئنم ما دوباره دور هم جمع می شیم. اون روزی که توی حیاط خوابگاه راجع به آینده حرف می زدیم یادم نمیره. فکر اینکه بعد از کارشناسی همه میریم پی کار و دیار خودمون و از هم دور میشیم. یادته چقدر برنامه جورواجور ریختیم که بگیم ما می تونیم باز هم پیش هم باشیم؟!
چند سال گذشت. هر کدوم چند وقتی غیبت خوردیم. (فکر کنم من بیشتر از بقیه
) اما بالاخره دوباره همه دور هم جمع شدیم. ایشالا واسه بعدش هم همینطوری بشه.(این بار بعثت اول غیبت خورده
)
راستی من حالا حالاها هستم! خدا رو چه دیدی، اول بروبچ رو می فرستیم، بعدش هم باهم میریم
پیششون! موافقی؟
آره خوب یادمه که فکر می کردم بعد از دوران دانشگاه خیلی ازتون دور میشم و اینکه این جوری نشد و دوستیمون محکمتر از پیش شد کلی بهم امید میده. حالا دیگه این رابطه ای، رابطه ای نیست که به این حرفا کمرنگ بشه. حتی اگه هر کدوممون یه گوشه دنیا باشیم.
سلام دوست جون عزیزم…
مرجان جونم بار اولی که پستت رو خوندم نمی تونستم جلوی گریه ی خودم رو بگیریم، چه برسه به اینکه بیام و دیدگاه خودم رو بنویسم…
صحنه ی خداحافظی با شما، اون شب، یه لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد! دیگه حس خفگی می کردم…
ولی الان دیگه اون حال و هوا رو ندارم…
باور کردم که من هنوز هم با شما هستم هرچند این بودنم متفاوته ولی هستم…هنوز رفیقیم و من چیزی رو از دست ندادم…
رفتن به خارج از کشور مثل یه غول بود واسم، که الان دیگه نیست، الان دیگه جزیی از مسیر زندگیم هست…
البته از اون قله های فتح شده..
یاد زمستونی افتادم که معصومه نبود من هفته ای یه بار شال و کلاه می کردم و هلک هلک پا می شدم می رفتم تلفن کارتی جلوی بلوک یک که گزارش هفتگیم رو به دوس جونم بدم و گزارش هفتگیش رو بگیرم… چه فازی می داد تو اون برفا…
یاد وقتایی افتادم که دلم واسه دیدن مرجان لک می زد و وقتی که می دیدمش که خودش تهرانه و دلش پیش یار، دلم می خواست هرجوری هست رونه ش کنم زودتر بره ساوه…
یاد اون روز پروژه ی هوش بخیر که بیچاره مرجان از یه طرف دلش نمیومد حجت رو جلوی خوابگاه ول کنه و بیاد تو، از یه طرف هم عذاب وجدان گرفته بود واسه پروژه. منم نمی تونستم قانعش کنم که بابا عذاب وجدان نداره، شوهرتو بچسب…
یاد شب قبل از امتحان آمار بخیر… چشمای از گریه قلنبه شده ی مرضیه… و چقدر به من و مرجان چسبید شب زنده داری اون شب…
و یاد همه ی خاطره های کوچیک و بزرگی که با هم داشتیم…
روزای غم و شادی…
روزهای آواز خوندن های چندتایی و راه رفتن لبه ی جوی آب…
دلم قرصه واسه ی این رفاقت… به همین سادگی به دست نیومده که بخواد به همین سادگی از دست بره… البته باید همیشه مراقب رفاقتمون باشیم.. تازه نگهش داریم… حرفای همو بشنویم و به رفقامون این فرصت رو بدیم تا حرفامون رو بشنون…
خوشحالم که ما روی «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» رو سفید کردیم…
خيلي خوب گفتي عزيزم. ما روی “از دل برود هر آنکه از دیده برفت” رو سفید کردیم