گاهی حس میکنم خودمو گم کردم توی لایه های پی در پی ای که کشیدم روی خودم. لایه هایی که شدن دستاویزهای من برای ادامه راه و روشی که برای زندگی پیش گرفتم و هیچ توجیهی هم براش ندارم. لایه هایی که برای دفاع از خودم در برابر ناخوداگاه بیدارم به کار می برمشون. لایه هایی که اونا رو پی در پی برای فریب خودم پیچیدم دور خودم.
بعد بعضی وقتا دلم می خواد این لایه ها رو بکنم بریزم دور بشم خود خودم. همین طوری که دارم تو مسیر همیشگی ام پیش میرم هی با اون لایه ها ور میرم. هی زور میزنم که بکنمشون ولی این قدر چسبناکند که هرچی می کشموشون همین طوری کش میان ولی کنده نمیشن. این تقلای مدام من و کشمکش هام با خودم و خود خودم و این لایه های چسبناک لعنتی گاهی به شدت خسته ام می کنه. طوری که خسته و بی رمق می شینم یه گوشه و میگم واقعاً زندگی یعنی این؟ آخه پس کی من رها میشم از دست خودم؟
این جور موقع ها به یه دست قوی و محکم احتیاج دارم که بیاد کمکم و با مهر و محبت و ملایمت یکی یکی لایه های محکم دورمو باز کنه و منو سبک کنه، بعد جای زخم های باقیمانده از اون لایه های چسبناکو مرهم بذاره و به اون ناخوداگاه همیشه سرکوب شده من، کمک کنه تا دوباره بلند بشه و بایسته.
اینا رو گفتم تا بگم که گاهی کوه و طبیعت و دور شدن دو سه روزه از این زندگی یکنواختی که خودم به این روزش انداختم و دور شدن از هر چیزی که رنگ و بوی تمدن و زندگی شهری و تکنولوژی و … رو میده، نقش اون دستای قوی و مهربونو برام ایفا می کنه. من بیمار و خسته رو می گیره و سرحال و سالم برم می گردونه. همیشه وقتی که تازه سالم شدم به خودم میگم این بار حواست باشه نذاری اون لایه های آفت وار، دوباره دورت بپیچن و تا مدتی در برابرشون مقاومت می کنم ولی نمیدونم چه حکمتیه که بازم ازشون غافل میشم و یه وقتی به خودم میام که تا خرخره تو چنگالشون گیر افتادم. حالا الان هنوز سالمم و سرحالم و حالم خیلی خوبه. می خوام ببینم این بار چقدر می تونم مقاومت کنم.