2010 فوریه 8
بدست nargol

روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتم. چند دوره متفاوت : مدتی به قول یکی از دوستان در انقباض بودم. یادمه اون روزی که تو بلاگش نوشته بود در انقباض هستم نمی فهمیدم منظورش چیه ولی الان فکر می کنم بدونم منظورش چی بوده. مدتی هم استرس ها و نگرانی ها و ناراحتی های بی دلیل داشتم. خیلی به هم ریخته بودم. یه سری عواملی بود که می تونست تو ایجاد این حالت ها دست داشته  باشه ولی دلیل اصلیشو خودم هم نفهمیدم. یه جورایی شده بودم. یه جورایی کنترل خودم از دست خودم خارج شده بود. از خودم بیشتر از این حرفا انتظار داشتم ولی خوب…پیش میاد دیگه. بعد از اون دوره، نوبت به دوره ای رسید که من با خودم هم جنگ داشتم. ذهنم به شدت آشفته بود و دیگه قدرت تشخیص هیچی رو نداشت. اون هم گذشت. بعد نوبت رسید به دوره ای که یه مقدار فشار کاری و تراکم برنامه هام زیاد شد و در کنار اون شلوغی ذهنی ، من تبدیل شدم به مرجانی که دیگه بلد نبود از چیزهای کوچیک یه عالمه ذوق کنه و از همه عالم و آدم طلبکار بود( چی کشید حجت طفلی :D ) خلاصه کار به جایی رسید که حجت برگشت به من گفت که مرجان تو ترمزت بریده و به فکرت اجازه میدی هرکجا که میخواد تا هرقدر که میخواد پیش بره. بعد به این نتیجه رسید که من به استراحت احتیاج دارم و یه مسافرت برام لازمه( حالا من خودم شیش ماه بود داشتم اینو بهش می گفتم ها :D ) این بود که مثل یه بچه خوب، بی خیال پروژه های نیمه کارش شد و دوتایی چند روزی راهی سفر شدیم. تأثیر این سفر روی هردومون بی نظیر بود. من دوباره شدم مرجان پرانرژی و با نشاط که حتی برای سبزی پاک کردن هم ذوق میکنه و در حال حاضر در انبساطه. :D

تو چند وقت گذشته یه حس و حال هایی رو برای بار اول تجربه کردم. یه حس هایی خیلی تلخ بودند و میخوام کلاً بی خیالشون شم و سعی کنم که اولین تجربه من از اون حس ها، آخرین تجربه هم باشن. یه حس هایی معمولی بودن و فقط برای این خوب بودن که بدونی حداقل یه بار تجربشون کردی.  یه حس هایی هم خیلی قشنگ بودند و قشنگ تر هم میشدن وقتی برای بار اول بود که تجربشون می کردی.

یکی از اون حس های قشنگ (که البته مربوط میشه به دو سه ماه پیش) ، رانندگی کردنه توی جاده مه آلود و سرسبز و پیچ در پیچ شمال در حالی که صدای دلنشین گوگوش فضا رو پر کرده :

خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو



خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست…..

اون موقع سعی داشتم حداکثر بهره رو از حواس پنجگانه ام ببرم. سعی داشتم چشمم رو پر کنم از تمام زیبایی های دور و برم و در حالی که چشم از جاده نمیگیرم تمام صحنه های زیبای پاییز شمال و به ذهن بسپرم. می خواستم با تمام وجود، عطر نم نم بارون و مه پاییزی رو استشمام کنم. می خواستم تمام حسی رو که تو صدای گوگوش بود بشنوم و در عین حال، گرمای محبت دست مهربونی رو که هر از گاهی روی گونه ام لمسش می کردم، با تمام وجود ببلعمش.(حالا که فکر می کنم می بینم شانس آوردیم تصادف نکردیم ها!!!)

یکی دیگه از اون حس های قشنگ، دوچرخه سواری دونفره کنار دریا بود با منظره عالی غروب خلیج فارس و دریایی آرام و آبی، تو یه هوای خنک با نسیم ملایمی که می وزید. خصوصاً وقتی بعد از سالیان دراز که زیر پوشش روسری و مقنعه، لذت وزیدن باد لابلای موهامو فراموش کردم بودم و این بار اجازه دادم که دست نوازشگر باد موهامو لمس کنه و واقعاً حس زیبایی بود.

غواصی، معلق بودن زیر آب نیلی خلیج فارس، شنا کردن لابلای ماهی های ریز و درشت که با بی نظیرترین رنگ ها، رنگ آمیزی شده بودن، لمس مرجان های رنگارنگ ، دیدن میگوهایی که با نزدیک شدنت به کف دریا خودشونو زیر ماسه ها مخفی می کردن و خلاصه دنیای بی همتا و سرشار از آرامش زیر آب هم یکی از زیباترین حس هایی بود که تجربه اش کردم. تنها ضد حال این قضیه این بود که (بنا بر قوانین و برای اینکه پایه های اسلام به لرزش در نیان) زیر آب مجبور بودم دست یه دختر غریبه رو به جای دست همسرم تو دست بگیرم و همسرم هم 2-3 ساعت بعد از من دست یه پسر غریبه رو. نمی تونم تصور کنم اگه اون زیر همه اون زیبایی ها رو در حالی که دست تو دست هم داریم، می دیدیم چه حسی به من دست می داد.

یکی دوتا حس قشنگ و تازه دیگه هم بودن که زیاد شرح دادنی نیستن حالا شاید یه روزی، اگه حال و هواش بود درموردشون بنویسم ولی طعمشونو هرگز فراموش نخواهم کرد.

2009 دسامبر 29
بدست nargol

این روزا حس می کنم که مردم کشورمو خیلی دوست دارم…. یه جورایی ته دلم به ایرانی بودنم افتخار کنم… انگار راست میگن که ایرانی زیر بار ظلم نمیره…

2009 دسامبر 19
بدست nargol

چند وقتیه از خودم می ترسم. احساس می کنم دیگه خودمو نمیشناسم. روند تغییر فکریم خیلی سریع شده اونقدر که الان کاملاً متفاوت با یه سال پیش یا حتی چند ماه پیشم فکر می کنم. به عقب که نگاه می کنم، می بینم دیگه مرجان چند سال پیش رو به هیچ عنوان نمیشناسم. به الان هم که نگاه می کنم میبینم با خودم کاملاً غریبه ام. دائماً کله ام پره از یه عالمه وزوز. انگار یه عالمه آدم دارم با هم اون تو حرف میزنن و هر کدومشون فکر منو به یه سمتی می کشونن. این بیماریم شب ها به طرز وحشتناکی عود می کنه و گاهی نمیذاره تا نیمه های شب خوابم ببره. گاهی به خودم که میام باورم نمیشه که این فکرا از تو سر من گذشته همین میشه که از خودم می ترسم. پر شدم از احساسات و افکار ضد و نقیض. ثبات فکریمو از دست دادم. احساس می کنم هیچ چیزی به طور مطلق درست نیست. همین باعث شده تمام بایدها و نبایدهایی رو که تا حالا بهشون اعتقاد داشتم و در چارچوب اونا رفتار می کردم ببرم زیر سؤال. کلاً به همه چیز  با شک و تردید نگاه می کنم. واااای خیلی وحشتناکه. به نظرتون من خوب میشم؟

2009 نوامبر 21
بدست nargol

این رشته موسیقی عجیب انرژی داده بهم. دیشب تا صبح تو خواب پیانو میزدم. D:

بعد که بیدار شدم خودم موندم تو کف خودم. آخه آدم هم این همه جوگیر. خوبه تازه جای نت ها رو رو پیانو یاد گرفتم که دیشب این همه هنرنمایی میکردم. اگه یکی دو ترم بخونم چه کولاکی می خوام بکنم!!!!!!!!!!!!!

ولی خداییش عجب حس و حالی داره این رشته. چقدر هم باحالن دانشجوهاش. چقدر با زمان دانشجویی من فرق دارن. چقدر با آدمای دور و بر من فرق دارن. چقدر عاشقن همشون.می دونم هنوز برای قضاوت خیلی زوده، ولی گاهی به خودم میگم این انتخاب هم رفت تو لیست بهترین انتخاب های زندگیم.

2009 نوامبر 14
بدست nargol

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است…..

نتیجه گیری

2009 نوامبر 1
بدست nargol

تصمیم می گیری چشماتو روهمه چی ببندی و به این فکر نکنی که چرا؟ که چرا یه چیزمون مثل آدمیزاد نیست. چرا ابتدایی ترین حقوق بشری و غیر بشری رو نداریم و فقط ادعاشو داریم. تصمیم می گیری بزنی به طبل بی عاری و فقط به خودت فکر کنی . کلاه خودتو دو دستی بچسبی که باد نبردش. ولی خودشون نمیذارن. امروز اخبار رادیو می گفت بر اساس بررسی ها  و آمارگیری های موثق، میزان دسترسی ایرانی ها به اینترنت پرسرعت، یک هفدهم میانگین جهانیه و ازهر هزار نفر شش نفر به اینترنت پرسرعت دسترسی دارن. اول این که من بعید میدونم همون شش نفر هم دسترسی داشته یباشن ولی اگه اینطوره باز هم جای شکرش باقیه. دوم این که خیلی از کشورها شاید به اینترنت پرسرعت دسترسی ندارن و باعث شدن که ما به یک هفدهم میانگین جهانی برسیم ولی قطعاً به اینترنت متوسط السرعت!! دسترسی دارن و مثل ما برای باز کردن حتی سایت yahoo مجبور نیستن مدتها انتظار بکشنو منظورم اینه که اینترنت پرسرعت بخوره تو سرشون آمار بگیرن ببینن که چند نفر از هزار نفر جونشون بالا میاد تا از اینترنت استفاده کنن که در اون صورت ما مطمئناً جزو رکورد دارانیم. سوم این که آمار بگیرن ببینن درصد فیلترینگ تو کشورها چقدره. باز هم ما جزو رکورد داران خواهیم بود. چهارم این که آمار بگیرن ببینن چند تا کشور پول میدن و هزینه میکنن تا پهنای باندشون کم بشه این بار فکر کنم ما تنها رکورد دار خواهیم بود.

نتیجه گیری از آمارهای بالا: مردم ایران تنها مردمی هستن که (بلانسبت شما) شعور و درک و فهم ندارن که بفهمن چطوری باید از اینترنت استفاده کنن و باید با فیلترینگ کنترلشون کرد. سرعت بالا هم به دردشون نمیخوره. اصلاً در همین حد که هست از سرشون زیادیه. اصلاً اینترنت میخوان چی کار؟ اینا که بلد نیستن استفاده علمی از اینترنت بکنن. فقط به انحراف کشیده میشن. نداشته باشن بهتره. لااقل میرن تو زیرزمین خونشون انرژی هسته ای کشف می کنن.!!!

جواب آدم کشی اعدام نیست!

2009 نوامبر 1
بدست nargol

این نوشته رو از وبلاگ  زنانه ها  براتون میذارم. به نظرم خیلی جالب اوم. نویسنده این وبلاگ سالهاست در سوئد زندگی میکنه:

دیروز حکم دادگاه در مورد  دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد.

ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود.  

گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد.
توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد .

آنچه خواندید  ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد.

توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت ” توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند ” یا شاید می نوشت ” این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند”

من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی ” جوانمردانه ” نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را ” ناجوانمردانه ” بنامم.
با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد.  ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری.

مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند.

دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را  نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند.  اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد.
 
مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه  است. 
داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود .  دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.

وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم :
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود.  امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد.  

و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ،  اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی…

اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند.
مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند.
 
ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.

من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد.

راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم  بد شانسی بزرگی باشد ؟  ”

دادرسی

2009 نوامبر 1
بدست nargol

یکی به من بگه عدالت اسلامی کجاست؟ کو؟ دقیقاً کدوم نقطه از زندگی ما عادلانه است؟ چرا من نمی بینمش؟ اگه اینی که ما داریم عدالته، پس بی عدالتی چیه؟ میگی اینجا اسلام واقعی نداریم، پس چرا این همه ادعا داریم که کشورمون اسلامیه؟ اصلاً فرض کن اسلام تمام و کمال اجرا شد، آیا واقعاً به عدل تمام و کمال می رسیم؟
یکی به داد من برسه …..

ادعاهای بشریت

2009 اکتبر 25
بدست nargol

فکر کن از راه میرسی و دلت برای همستر کوچولوت تنگ شده و میخوای باهاش بازی کنی. اول میری کلی دستاتو با آب و صابون میشوری که خدایی نکرده آلودگی های بیرون به حیوون زبون بسته منتقل نشه. بعد حسابی دستاتو خشک میکنی که یه وقت از خیسی دستت چندشش نشه. بعد با کلی سلام و صلوات میری ناز و نوازشش میکنی اونم فقط دو دقیقه نه بیشتر. بعد که میذاریش سر جاش پنج دقیقه تمام خودشو تمیز می کنه انگار که بلانسبت نجس بودی و بهش دست زدی. فکر کن چه حالی به آدم دست میده!!!!
به قول خواهر جونم با این کارش تف میکنه به همه ادعاهای بشریت!!!!

پدر، مادر، ما متهمیم!

2009 اکتبر 25
بدست nargol

چند وقته دارم فکر میکنم اگه تشرع نبود، اگه دین قشنگمونو این همه به لجن نکشیده بودن، اگه آدمایی پایبند و مقید به همون تشرع حاضر بودن یه کم بدون تعصب به حرفات گوش بدن به جای اینکه به چشم یه آدم ملحد بی دین گمراه نگاهت کنن، مشکل 90% خانواده های دور و برم حل می شد. حداقلش این بود که میتونستن راحت و بدون واهمه با همدیگه حرف بزنن به همدیگه احترام بذارن. راستش نمیتونم حق مطلبو ادا کنم. منی که تو یه شهر مذهبی لابلای یه عالمه آدم خشکه مقدس بزرگ شدم، بارها و بارها از این دسته آدما ضربه خوردم و گاهی فکر میکنم خیلی از فرصتهام به خاطر این طرز رفتار از بین رفته. جامعه کوچیک من پر بود از یه طرز تفکر تهوع آور. از مدرسه و معلم و دوست و همکلاسی بگیر تا همسایه و فامیل و خانواده. و خوشحالم که مدتهاست ازش نجات پیدا کردم. هنوز هم با یاداوری بعضی چیزا دلم به درد میاد و هنوز هم میبینم آدمایی رو که به همین دلیل با مشکلات فراوونی روبرو هستن. به خاطر این که هیچ کسی برای فکر کردن ارزش قائل نیست و تعصب مطلق جای همه چیزو گرفته.
امروز به طرز اتفاقی برخوردم به یه سخنرانی دکتر شریعتی با عنوان “پدر، مادر، ما متهمیم”. با خوندنش هم غصه ام گرفت از یه عالمه جهلی که حتی هنوز هم بدون اینکه بدونیم دامنمونو گرفته هم ذوق کردم مثل همیشه از فهم و روشنفکری دکتر. خیلی توپ بود. نمیدونم چرا تا حالا نخونده بودمش. آپلودش میکنم تا اگه کسی به درد من دچار بود و تا حالا هم این سخنرانی رو گوش نداده بود، ازش بی بهره نمونه و با نسل بعد از خودش کاری رو نکنه که با خودش کردن.
MaMotahamim