ماچندتا
تو پوست خودم نمی گنجم. هر لحظه با تصور گذروندن دو سه روز دیگه تو دل طبیعت بکر و وحشی، کنار بچه هایی که سادگی و صمیمیت و یکرنگی تو رفتار و کردارشون موج می زنه، لبخند رو روی لبم میاره. یه هفته پرکار، یه برنامه ریزی فشرده برای انجام تمرین های پیانو و سنتور، خرید کوله پشتی و کیسه خواب و سر و سامون دادن به اوضاع خونه برای داشتن یه آخر هفته دلچسب همراه با آسودگی خیال.
قرارمون چهارشنبه ساعت 6:30 تو ایستگاه راه آهنه. این بار تعدادمون کمتر از همیشه است. دوازده نفریم. ساعت 7:15 قطار تهران_اندیمشک حرکت می کنه و من که خستگی یک هفته روی دوشم مونده منتظر فرصتی هستم برای خواب. نگرانم که فشار خستگی و خواب باعث عود کردن اون سردرد لعنتی بشه و 3 روز مسافرتم رو بهم کوفت کنه. من و حجت و معصومه ، اسحاق و علی و آقای میرزایی توی یه کوپه هستیم. با بچه ها یه بار همسفر بودم ولی هنوز یخ بینمون آب نشده و هم کوپه شدن تو این سفر همون یه ذره یخو هم آب می کنه. تجربه هم کوپه بودن با آقای میرزایی رو تو سفر قبلی هم داشتم. یه تجربه جالب و یه بحث فلسفی در مورد وجود یا عدم وجود خدا!!!! بین من و آقای میرزایی و حجت که تو چرت بود و هر از گاهی از خواب می پرید و یه چیزایی تو جواب آقای میرزایی می گفت و دوباره می خوابید. خدا میدونه که این بحث ها کی به نتیجه میرسه.
بعد از کمی خوش و بش و شوخی و گرم گرفتن بچه ها، یواش یواش می خوام آماده خواب بشم. میرم روی تخت بالایی و ملحفه ها رو پهن می کنم که سرپرست(آقای افروزی) میرسه و میگه یه صحبت نیم ساعته دارم اگه میشه نخوابید. با کمال میل منتظر شنیدن صحبت ها میشم. بچه های اون یکی کوپه هم میان و دوازده نفری میچپیم تو یه کوپه و چایی سفارش میدیم. کارمند قطار همزمان با چای، یه کیک بزرگ خوشگل هم میاره که از تزئینات روش معلومه که به مناسبت روز زن و مادره. همه سورپرایز شدن و من طبق معمول که دوزاریم کجه، چند دقیقه ای طول می کشه تا بفهمم که ایده این کار مال آقای افروزیه و زحمت تهیه و حمل کیک رو هم آقا اسحاق کشیده. کیک و چای تازه خواب رو از سرم می پرونه و همون طوری از روی تخت بالایی قطار منتظر شنیدن شرایط مسیر و نحوه حرکت از زبون سرپرست می مونم. از صحبت های آقای افروزی این طوری برمیاد که اگه بخواهیم بریم آبشار شوی (shevi) باید راننده (به کسی که قطار میرونه میگن راننده؟؟؟) قطار رو راضی کنیم تو ایستگاه تله زنگ توقف داشته باشه و حدود ساعت 3:30 میرسیم تله زنگ. در غیر این صورت باید مسیر رو عوض کنیم و بریم به سمت آبشار بیشه و پیاده روی تو منطقه سپید دشت که منطقه بسیار زیباییه. دو سه تا از آقایون گروه میرن که با راننده صحبت کنن و بعد از کلی خواهش و التماس بچه ها راننده میگه اگه بتونم خبرشو میدم بهتون و اگه هم بتونیم توقف کنیم در حد چند ثانیه است و باید سریع تو همون چند ثانیه پیاده شید. خلاصه بلاتکلیفی و استرس پیاده شدن سریع از قطار و … خواب راحتی رو که انتظارشو می کشیدم ازم گرفت. از ساعت 3:00 که راننده اعلام کرد میتونه توقف کنه بیدار بودم و منتظر که برسیم به ایستگاه و سریع پیاده شیم. در حالی که فکر کنم حدود 5:00 یا 5:30 به ایستگاه تله زنگ رسیدیم.
صبحانه رو با نون محلی و تخم مرغ می خوریم، بطری های آبمون رو پر می کنیم و آماده حرکت میشیم. کوله به شدت رو دوشم سنگینی میکنه و شونه هام درد میگیره. نمیدونم شونه های من ضعیف شدن یا واقعاً بارم سنگین تره. به خودم دلداری میدم که 1 ساعت که راه برم بهش عادت می کنم و با اشتیاق دنبال گروه راه میفتم تو یه مسیر خشک و بی آب و علف کنار یه رود خروشان به رنگ آهک که با کوه های بلند و خشک و وهم انگیز محصور شده. آفتاب سر صبح بدجوری گرماشو به رخ می کشه. تو دلم میگم یعنی تا آخرش همین طوریه؟ بعد دوباره به خودم دلداری میدم و سعی می کنم توصیفاتی رو که راجع به سرسبزی و زیبایی این آبشار شنیدم به خودم یادآوری کنم. کنار بچه ها راه میرم و غرق میشم تو انرژیشون. تو شادی و سرخوشیشون. واقعاً نمی دونم چقدر راه رفتیم 2 ساعت ؟ سه ساعت؟ بیشتر؟ از سر و روی هممون عرق می چکید. من موشکافانه در صدد محک زدن توانایی جسمیم و صبر و طاقتم بودم. می خواستم ببینم ترک کردن ورزش و پشت میز نشینی تا چه حد تنبل و ضعیفم کرده و سنگدلانه می خواستم از جسمم به خاطر همه راحت طلبی هاش انتقام بگیرم. انگار هرچی شرایط سخت تر و طاقت فرساتر میشد من بیشتر دلم خنک میشد.
یواش یواش از دور سبزی هایی پیدا میشه و یه رود پرآب نیلی رنگ . از تصور خنکی و تمیزی آب انرژی مضاعفی می گیرم و با شوق بیشتری دنبال گروه حرکت می کنم. یه آبگیر بسیار زیبا در مسیر رود که با صخره های بزرگ سنگی احاطه شده، انتظار ما رو میکشه. به محض رسید به آبگیر کوله ها رو میذاریم زمین، کفش ها رو می کنیم و تن تبدار و خستمون رو تو خنکی وصف ناپذیر آب غرق می کنیم. لذت شنا تو یه استخر طبیعی زلال و خنک، اونهم در کنار همسرم از اون تجربه های جدیدی بود که خیلی خیلی برام ارزش داشت و مزه اش رو هرگز فراموش نمی کنم. یاد آب تنی مارال افتادم تو داستان کلیدر. عجبا چقدر صحنه های اون دشت به اینجا شبیه بود. حالا بهش حق میدم که هرچند تنها بود باز هم بره و تن بسپاره به آب خنک رود.
دمای بدنمون که فروکش کرد و خستگی تنمونو که آب برد، آماده حرکت شدیم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم لباسای خیسمو عوض کنم. می خواستم خنکی آب بیشتر روی تنم بمونه. کوله ها رو برداشتیم و به راه افتادیم و افسوس که در عرض چند دقیقه هیچ اثری از خیسی و خنکی لباس ها باقی نموند و دوباره ما موندیم و هوای حداقل 40 درجه و گرما و گرما و گرما.
تو شیب کوه بالا میریم. زیر سایه چند تا درخت یه گله بز در حال چریدن هستن. برگ های نوک درخت ها رو تنک کردن. چقدر خوشگلن اینا. چند قدمی جلوتر خانواده ای از عشایر، بساط زندگی ساده خودشونو زیر سایه های چند درخت، پهن کردن. همون خونه ای که ما تو تهران سالها برای بدست آوردنش تلاش می کنیم و پس انداز می کنیم و وام می گیریم و تا آخر عمرمون قسطشو میدیم، اینا با چند تا جاجیم و مشک زیر سایه چند تا درخت ساختنش. زن و مرد ایلیاتی با دیدن ما، استقبال گرمی ازمون می کنن. زن با موهایی بافته در دو سو و پیراهنی بلند و چهره ای تکیده و آفتاب سوخته و مرد با دستاری بسته بر سر و قامتی شکسته و چهره ای پر از چین و چروک. حس میکنم بلقیس و کلمیشی داستان کلیدر هستن که دارن بهم خوشامد میگن. من روزهای زیادی رو با این خانواده زندگی کردم و تو دردها و شادی هاشون شریک بودم. من روح صبور و محکم و زخم خورده بلقیس رو لمس کردم و سادگی و صفای کلمیشی رو چشیدم. پس میرم جلو و با بلقیس که مشتاقانه داره بهم خوشامد میگه دست میدم. کنار درخت دختر جوونی با چهره ای آفتاب سوخته و نگاهی متعجب به ما نگاه میکنه. حتی جواب سلام ما رو هم نمیده. کاملاً حسش می کنم. انگار شیرو یا زیوره که وایستاده کنار درخت و با غریبه ها هم کلام نمیشه. چون دختر ایلیاتی یاد نگرفته که با غریبه ها هم کلام بشه. بهش لبخند میزنم و در جوابم لبخند میزنه. یه دختر 5-6 ساله و یه پسر 4-5 ساله هم کنار دختر نشستن و از خجالتی آمیخته با ترس، سر ها رو به زیر انداختن و نگاه از زمین نمی گیرن. از معصومیتشون دلم می لرزه. خدایا اینها چقدر با ما متفاوتند. چقدر دنیای ما با هم فرق داره. راستی اینا دارن درست زندگی می کنن یا ما؟ اصلاً هدف آفرینش ما آدما چیه که بشه فهمید کدوممون به اون هدف نزدیک تریم؟
زن ایلیاتی با یه مشک پر از دوغ خوش طعم و تازه از گروه تشنه لب پذیرایی می کنه و با اصرار زیاد بدون هیچ چشمداشتی بطری های ما رو از دوغ پر می کنه. از کشک های محلی اش به ما میده و در برابر تشکر زیاد ما کلی دعا برامون می کنه یه چیزی تو مایه های نوش جون و این حرفا. زن یک سره حرف میزنه و به زحمت از لابلای کلامش یه چیزایی می فهمم تو این مایه ها که جای ما ایلیاتی ها تو بهشته و ما مثل شهرستانی ها نیستسم که در روی مهمونمون ببندیم و ما برای مهمونمون گوسفندمونو سر می بریم و من می دونم که گوسفند و بز عضوی از خانواده ایلیاتی است و برایش بسیار عزیز است و قربانی کردن یک گوسفند برای مهمون نشونه حرمت و ارزش بسیار بالای مهمون برای اوناست. یک آن یاد چند باری افتادم که خیلی خسته بودم و یا یه برنامه ای داشتم و یه مهمون ناخونده استراحتم و یا برنامه ریزیم رو به هم زده و یا اینکه چیز زیادی برای پذیرایی توی خونه نبوده و یه دفعه یه مهمون از راه رسیده و من ته دلم شاکی شدم. از خودم شرمنده میشم و سعی می کنم این حرف زن ایلیاتی همیشه توی گوشم بمونه.
بعد از یه استراحت کوتاه گروه راه میفته و تو شیب کوه بالا میره. گرمای ظهر خرداد ماه اون هم تو منطقه خوزستان امان از همه بریده. خسته و بی حال خودم رو به دنبال گروه می کشم. سعی می کنم عقب نمونم چون تجربه بهم ثابت کرده اگه عقب بمونی روحیه ات هم خراب میشه و سختی راه چند برابر. خدایا ما قرار بود 5-6 ساعته به این آبشار برسیم. الان 6 ساعته که داریم راه میریم و میگن هنوز نصف راه مونده. سعی می کنم فقط به روستایی فکر کنم که میگن دیگه چیزی بهش نمونده و ناهاری که قراره اونجا بخوریم.
بالاخره باغ های انار از دور نمایان میشن. تصور استراحت زیر سایه درخت های انار، بهم انرژی میده. درخت ها نزدیک و نزدیک تر میشن. وای بالاخره رسیدیم. برای رد شدن از زیر درخت ها تا کمر باید دولا بشیم تا مبادا کوله های حجیم و سنگینمون شاخه های بی گناه درخت ها رو که قراره بهمون پناه بدن، بشکنه. گل های زیبا و سرخ انار روی سبزی لطیف درخت ها، منظره دلنشینی درست کرده. بعد از مدتی جستجو برای آب، کنار باریکه آبی نه چندان زلال، اتراق می کنیم. بچه ها به سرعت کوله ها رو میذارن زمین و خودشونو رها می کنن روی خاک. وای فرش خاک هیچ وقت تا این حد برام نرم و دلچسب نبوده. کفش ها رو می کنم و پاهای خسته و داغ و تاول زده رو با آب خنک مرهم میذارم. خنکای آب تو این لحظه برام یعنی اوج آرامش. همه بچه ها با آب خنک خودشونو تسکین میدن و خستگی پیاده روی زیر آفتاب سوزانو تا حدی کاهش میدن. یکی دو نفر از بچه ها به سرپرستی میترا (که هنوز نمیدونم چطوری تو اوج خستگی میتونه به فکر تدارکات باشه) میرن سراغ ناهار و بقیه هر کدوم یه گوشه ای ولو میشن. منم بعد از یه کمک خیلی مختصر به میترا، یواش یواش تو خنکی سایه درخت آروم می گیرم و چشم های خسته ام میفته روی هم. نمیدونم چقدر خوابیدم ولی این خواب مثل یه نوشدارو بود که اتفاقاً قبل از مرگ سهراب رسیده بود و بهم یه جان دوباره بخشید. ناهار آماده است و چای دم کشیده. یه سوپ آماده مخلوط با ذرت و نخود. هرگز فکر نمی کردم بتونم این همه نخود فرنگی رو با اشتها بخورم تنها غذایی که دوست نداشتم و حالا از فرط گرسنگی با ولع تمام می بلعیدم. بعد از ناهار، چای رو هم میخوریم و آماده حرکت میشیم.
مسیر رفته رفته قشنگ تر میشه. رود پر خروش زیبا دوباره تو مسیرمون قرار گرفته و درخت ها و گل های رنگارنگ به زیبایی تمام، صخره های کنار رود رو زینت دادن. یه لحظه بر می گردم و منظره پشت سرم رو نگاه می کنم. وای خدای من چقدر زیبا!!! معصومه میگه اینجا عین منظره بهشته. یه جوری میگه که انگار قبلاً تمام زوایای بهشتو با دقت کاویده. از کنار یه آبگیر خیلی بزرگ و عمیق رد میشیم که کنارش صخره های صاف بزرگی چیده شدن. تو دلم میگم این صخره ها فقط برای شیرجه جون میدن. کاش یه کم وقت داشتیم برای شنا و با حسرت خیلی زیاد از کنار آبگیر رد میشم. مسیر باریک و باریک تر میشه تا جایی که مجبور میشیم باتوم ها رو جمع کنیم و با دست کوه رو بچسبیم تا یه وقت پرت نشیم تو دره. از گرمای هوا کم شده و آفتاب یواش یواش داغی بیش از حد خودشو داره از دست میده. ادامه مسیر به نظر خیلی خطرناک میرسه . سرپرست تصمیم میگیره یه کم جلو بره و مسیر رو خوب بررسی کنه. به بچه ها دستور توقف میده و ما منتظر اعلام نتیجه می مونیم. بعد از یه کم جستجو بر می گرده و میگه بچه ها مسیر از اینجا به بعد خیلی خطرناکه و هوا هم یواش یواش داره تاریک میشه. با توجه به تاریکی و اینکه ما فردا ساعت 2:30 باید تو ایستگاه راه آهن باشیم، ادامه راه عاقلانه نیست. با یه نظر سنجی از بچه ها، تصمیم نهایی این میشه که برگردیم و یه گوشه ای تو همون بهشت اتراق کنیم. ته دلم بابت از دست دادن منظره آبشار ناراحت میشم ولی فکر شنا تو آبگیری که رد کرده بودیم به شدت سر ذوقم میاره. همه برمیگردیم و بدون معطلی می پریم تو آب سرد آبگیر. تا میتونم دست و پا میزنم و از روی صخره ها شیرجه میزنم. آب، خنک و تمیز و زلاله و آب تنی توی همچین آبی واقعاً از نعمت های بهشتیه. آفتاب یواش یواش رفته و دیگه نمیشه در برابر سرمای آب بی تفاوت بود. اینقدر سماجت به خرج میدم که بدنم به لرزه در میاد. یواش یواش از آب خارج میشیم و بعد از تعویض لباس به سمت روستایی میریم که چند ساعت پیش پشت سر گذاشته بودیمش. حجت و اسحاق زودتر میرن که یه جای مناسب برای اتراق شبانه پیدا کنن و علی هم میره سمت روستا تا مرغ و جوجه ای برای شام شب پیدا کنه.
چادرها رو علم کردیم و به خاطر هشدار محلی ها مبنی بر حضور پررنگ عقرب های مهمان نواز در منطقه تمام درزهای چادرها رو بستیم. آتیشی به پا کردیم و کتری ها رو گذاشتیم روش برای چای و نسکافه که علی با لبخندی پیروز مندانه در حالی که تو هر دستش یه مرغ سیاه سربریده است میرسه. من که اصولاً سر سوزنی تجربه در زمینه پرکندن و پاک کردن یه مرغ درسته نداشتم. دم بچه ها گرم که با همکاری همدیگه و طبق معمول با مدیریت و زحمت میترا پرهای مرغ های نگون بخت رو کندن و پاکشون کردن و با فلفل دلمه ای و پیاز خوراک مرغی گذاشتن. به قول لیلا، ما 12 نفر کیلومترها راه از تهران اومده بودیم اینجا و ساعت ها زیر آفتاب داغ پیاده روی کرده بودیم که بشیم اجل این دو تا مرغ بدبخت!
بعد از بار گذاشتن غذا نوبت یکی از دوست داشتنی ترین بخش های برنامه است. جمع شدن دور آتیش و لذت بردن از زیبایی آتیش و آرامش شب و بی انتهایی و سیاهی آسمون و بی شماری ستاره ها. دراز میکشم روی زمین و زل میزنم به ستاره ها. خدایا چند وقت بود این همه ستاره ندیده بودم! چقدر زیبا! چه بی نظیر. واااای شهاب! سال ها بود گذر این شهاب سنگ ها به آسمون شهر ما نیفتاده بود. شاید هم افتاده بود و دود و دم و غبار و آلودگی نذاشته بود ببینیمشون. شاید هم این قدر سرمون شلوغ بوده که فرصت نگاه کردنشونو نداشتیم. بالاخره ما آدم های مهمی هستیم توی زندگی و کلی برنامه ریزی داریم و وقتمون پره شبا، تازه اگه هم خالی باشه باید بشینیم پای اخبار و اینترنت که ببینیم دنیا چه خبره و نکنه گوشه ای از دنیا سیاستمداری سخن گهرباری بگن و ما ازش غافل بمونیم. وقتی نداریم برای این شهاب سنگ های علاف! آه خدایا چرا ما این همه غافلیم.
دلم نمیاد لحظه ای چشم از آسمون بردارم. میخوام منظره این همه ستاره تو آسمونو برای همیشه به ذهنم بسپارم. می خوام شبا که چراغ اتاق خوابو خاموش می کنم، به جای زل زدن به ستاره های شبرنگ روی سقف، چشمامو ببندم و این آسمونو تصور کنم. می خوام لحظه گذر حتی یه شهاب سنگ رو از دست ندم….
بچه ها دور آتیش یه بحث فلسفی راه انداختن و من تو دلم شاکی از این که چه فلسفه ای قشنگ تر از این آتیش؟ قشنگ تر از این ستاره ها؟ قشنگ تر از این آرامش؟ فقط خیره شدم به آسمون. ساعت از 12 گذشته و این گوشت محلی ما هنوز نپخته. پلک هام سنگینی می کنه. خواب رو به شام ترجیح میدم و میخزم توی چادر. گوشه کنار هاشو با نور چراغ خوب بازرسی می کنم. گوشه چادر شکافی پیدا می کنم. نمیدونم در اثر چیه. حجت شکاف رو با نخ و سوزن می گیره و من ته دلم نگرانم از پنهان موندن یه شکاف هرچند باریک از چشمم. برای خوابیدن تو کیسه خواب هوا زیادی گرمه. کیسه خواب رو بالش می کنم و میذارم زیر سرو به خواب میرم. زود خوابیدنم باعث شد نفهمم سرپرست دور تا دور چادرها رو توتون ریخته تا عقرب به چادر نزدیک نشه و تا صبح خواب آروم به چشمم نیومد. بارها وحشت زده از خواب می پریدم و بعد از اینکه مطمئن میشدم هیچ جک و جونوری تو چادر نیست دوباره می خوابیدم.
لذت بیدار شدن از خواب تو طبیعت و چشم باز کردن تو هوای خنک و ملس و دیدن منظره های زیبای اطراف، مثال نزدنیه. همیشه وقتی تو برنامه ها از خواب بیدار میشم تقریباً بیشتر بچه ها بیدارن و بعضی ها حتی تا صبح نخوابیدن. یکی از اونایی که غالباً تا خود صبح بیداره حجته. تمام دیشب هر وقت بیدار میشدم میدیدم بیداره و با چشم های باز داره منو نگاه می کنه. صبح هم که بلند شدم دیدم بر و بر داره منو نگاه می کنه. می گم تو چرا نخوابیدی ؟ میگه نمی دونم خوابم نبرد. ته دلم می گم کاش توانایی داشتم و به خستگیم غلبه می کردم و تو این شب بیداری ها تنهاش نمیذاشتم. بی خوابی خیلی بده. تجربه اشو داشتم. خیلی بده خصوصاً وقتی تنها باشی.
اینقدر دیروز هی عرق کردم و آب ریختم رو سر و کلم و کله امو کردم تو آب و باز عرق کردم، موهام یه جورایی چسبیدن بهم. موهامو شونه می کنم و احساس سبکی بهم دست میده. مسواک و خمیر دندونو بر می دارم و میرم لب آب. آب خنک، گیجی ناشی از بد خوابیدن دیشبو کلاً از سرم می پرونه. بچه ها از شام دیشب برای من و معصومه نگه اشتن. صبحانه رو می خوریم و لباس خنک می پوشیم و حرکت می کنیم.
مسیر دیروز رو با سرعت بیشتری برمی گردیم. دوباره به عشایر میرسیم و ازشون روغن حیوانی می خریم. هنوز ظهر نشده که میرسیم به آبگیر دیروزی. دوباره گرما کلافمون کرده و همه به عشق ای آبگیر تا اینجا رو اومدیم. پس بی معطلی می پریم توی آب. باز هم شنا. باز هم شوخی و خنده و آب بازی. چه لذت بخشند این لحظه ها. با خیال راحت تا ساعت 12:30 تو آب می مونیم. انگار همه طول وافعی مسیر باقیمونده تا راه آهنو فراموش کردیم . انگار فراموش کردیم ساعت3 قطار محلی حرکت می کنه و اگه از قطار محلی جا بمونیم باید تا فردا صبر کنیم. تا از آب بیاییم بیرون و چیزی بخوریم و آماده حرکت بشیم ساعت میشه 1.وای! ظهر تابستون، زیر آفتاب خوزستان که انگار با بیرحمی تمام گدازه های ذوب شده رو روی سر و رومون میریزه. بطری های آبی که در کمتر از چند دقیقه داغ شدند و ما که از فرط تشنگی و گرما همون آب حرارت دیده رو با ولع می نوشیم و حتی با جیره بندی ها و خودداری هامون، بعد از مدت کوتاهی در حسرت قطره ای از اون آب حرارت دیده می مونیم. وقت برای استراحت نیست. مسیر طولانیه و ما باید رأس ساعت 3 تو ایستگاه باشیم. گرما دیوانه کننده است. پوست صورتم به شدت میسوزه و از لابلای تک تک سلول هاش، حرارتی ذوب کننده داخل بدنم نفوذ می کنه. لبهام ترک ترک شدند. چشمام بدجوری سنگینی میکنه. اشتیاقی مرگبار به خواب دارم. یه خواب عمیق و بی انتها. می دونم باید مقاومت کنم. اگه حتی یه لحظه بشینم دیگه نمیتونم بلند شم و ادامه بدم. باید راه برم. دائم به خودم تلقین مثبت می کنم. تو قوی هستی. تو می تونی. تو حالت خوبه. تو تحمل تشنگی رو داری. تو اومدی کوه که تحملتو زیاد کنی. اومدی کوه که خودتو بسازی. اومدی که ظزفیتتو ببری بالا… همه بی حال شدن و در عین حال همه میدونن که جایی برای ناله نیست باید رفت تا رسید. سرپرست جلوتر از همه با سرعت زیاد حرکت می کنه تا گروه مجبور به ادامه راه باشه. مجالی برای توقف نیست. روحیه اسحاق و علی ستودنیه. حال تک تک بچه ها رو زیر نظر دارن و به کمک اونایی می شتابند که چیزی نمونده از حال برن. اسحاق کوله هدی رو می گیره و علی، معصومه رو که عقب مونده تنها نمیذاره و سعی داره با حرفاش و جوک هاش به بچه ها روحیه بده و باعث بشه هوشیاریشون حفظ بشه. میثم به شدت هوای مهشید رو داره و درتموم لحظه ها مراقبشه. رود آهکی، ریل قطار و کوه های خشک و سحرانگیز نمایان میشن. اینا یعنی امید یعنی چیزی نمونده. این سراشیبی که طی بشه به ریل میرسیم و از ریل تا ایستگاه هم راهی نیست. سخت ترین سراشیبی عمرم. خودمو می کشم و به زور به بالای سراشیبی می رسم و پرت میشم رو زمین. حجت یه جرعه آب بهم میده که انگار از بهشت اومده. خنک خنک. نمیدونم میثم تو این صحرای برهوت از کی این آبو گرفت. نمیدونم اتاقک کنار تونل واقعی بود یا تو توهماتم بود. اگه واقعی بود شاید یه آدم واقعی هم اون تو نشسته بود و شاید میثم اون آبو از اون آدم گرفته بود!!!هرکس جرعه ای میخوره. آب خنک زنده امون می کنه و به راه میفتیم. ساعت 3 میرسیم به ایستگاه. دو مرد محلی زیر سایه دیوار زیراندازی پهن کردن و منتظر قطار هستن. با دیدن ادمهایی رو به موت بی معطلی بلند میشن و جاشونو به ما میدن و ما هم بی تأمل مقاومتو رها می کنیم و ولو میشیم روی زمین. دو مرد محلی بطری های اب خودشونو به ما میدن و ما بدون توقف آب می خوریم. دو سه تا از بچه ها از کلانتری ایستگاه آب میارن و ما بی محابا آبها رو روی سر و گردن خودمون میریزیم. وقتی برای استراحت نیست. قطار محلی رسیده و ما باید سوار این قطار بشیم. دیدن راهروهای پر از آدم امیدم به استراحت توی کوپه رو نا امید می کنه. راهروهای قطار مملو از افرادی هستن که انگار تو عمرشون آدم هایی با این شکل و شمایل ندیدن و با چشم های ورقلمبیده تک تک ما رو از زیر نظر میگذرونن. دو ساعت راه مونده به ایستگاهی که باید پیاده بشیم. به ناچار توی یکی از پاگردها، فوم ها رو پهن می کنیم و ولو میشیم. خدایا این سفر چقدر سخت بود. چقدر خاص بود. چقدر باارزش بود. چقدر درس داشت. من با تنی خسته بعد از اون همه عذاب توی راهروی قطار! ولو شده بودم و هنوز خونسرد بودم. یعنی میشه همیشه این طوری بود. میشه بعد از یه روز خسته کننده، پر انرژی بود. میشه تو اوج مشکلات باز هم لبخند زد. سخته ولی میشه. تمرین میخواد.
حدود دو ساعتی با پاهای مچاله شده و عبور و مرور بیش از حد مردم، تو راهروی قطار نشستیم . ساعت حدود 4 یا پنج تو ایستگاه بیشه پیاده شدیم. وای چه خنک بود. قطار تهران ساعت 12 شب می رسید و حالا دیگه میشد استراحت کرد. فوم ها رو پهن کردیم. باز هم میترا به فکر ناهار بود و من دیگه حتی توان فکر کردن هم نداشتم. بی معطلی به خواب رفتم. ناهار با مدیریت میترا و با همکاری بچه ها آماده شده بود. چه سور و ساتی!! تن ماهی، سیب زمینی و تحم مرغ آب پز، چیپس، دلستر و بعد از ناهار هم گیلاس و پرتقال و خیار و چای و … خلاصه یه استراحت حسابی و خندیدن به جوک های به قول بچه ها تکراری علی و ….
بعد از 2 شب توی قطار به خواب عمیقی رفتیم. هیچ کدوم از بچه ها تا خود صبح که به تهران برسیم از جاشون تکون نخوردن. همه حسابی خوابیدن. آخه همه از یه جدال سخت برگشته بودیم. من که زیاد تجربه این سفرها رو ندارم فوق فوقش 5-6 بار. ولی میترا می گفت این صد و چهل و یکمین برنامه اش بوده و این برنامه از همه برنامه ها براش سخت تر بوده. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
سفر بی نظیری بود. خیلی خوش گذشت. خاطره این سفر هرگز از ذهنم پاک نمیشه. برخلاف تصور اصلاً ناراضی و پشیمون نیستم و این بار با شوق بیشتری به استقبال طبیعت میرم.
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
خدایا فکر نمی کنی تحمل همه اینا برای این بنده ضعیفت، خیلی سنگین باشه؟ فکر نمی کنی یه روزی ببره و بگه دیگه نمی تونم؟ فکر نمی کنی یه روزی زیر این همه سنگینی بخوره زمین و دیگه نتونه بلند بشه؟ فکر نمی کنی اون روز اگه ازت گلایه کنه و بگه چرا باهاش این کارا رو کردی، اون وقت جواب امتحان الهی و آدم شدن و از این قبیل واقعاً جواب قانع کننده ای نباشه؟ آخه چرا خدایا؟
اگه می دونستم قدمم برای Blogger این قدر سنگینه که نرفته فیلترش می کنن هیچ وقت نمی رفتم اونجا. به هر حال تا اطلاع ثانوی برگشتم.
بنا به دلایلی از این جا اسباب کشی کردم و رفتم به
گاهی حس میکنم خودمو گم کردم توی لایه های پی در پی ای که کشیدم روی خودم. لایه هایی که شدن دستاویزهای من برای ادامه راه و روشی که برای زندگی پیش گرفتم و هیچ توجیهی هم براش ندارم. لایه هایی که برای دفاع از خودم در برابر ناخوداگاه بیدارم به کار می برمشون. لایه هایی که اونا رو پی در پی برای فریب خودم پیچیدم دور خودم.
بعد بعضی وقتا دلم می خواد این لایه ها رو بکنم بریزم دور بشم خود خودم. همین طوری که دارم تو مسیر همیشگی ام پیش میرم هی با اون لایه ها ور میرم. هی زور میزنم که بکنمشون ولی این قدر چسبناکند که هرچی می کشموشون همین طوری کش میان ولی کنده نمیشن. این تقلای مدام من و کشمکش هام با خودم و خود خودم و این لایه های چسبناک لعنتی گاهی به شدت خسته ام می کنه. طوری که خسته و بی رمق می شینم یه گوشه و میگم واقعاً زندگی یعنی این؟ آخه پس کی من رها میشم از دست خودم؟
این جور موقع ها به یه دست قوی و محکم احتیاج دارم که بیاد کمکم و با مهر و محبت و ملایمت یکی یکی لایه های محکم دورمو باز کنه و منو سبک کنه، بعد جای زخم های باقیمانده از اون لایه های چسبناکو مرهم بذاره و به اون ناخوداگاه همیشه سرکوب شده من، کمک کنه تا دوباره بلند بشه و بایسته.
اینا رو گفتم تا بگم که گاهی کوه و طبیعت و دور شدن دو سه روزه از این زندگی یکنواختی که خودم به این روزش انداختم و دور شدن از هر چیزی که رنگ و بوی تمدن و زندگی شهری و تکنولوژی و … رو میده، نقش اون دستای قوی و مهربونو برام ایفا می کنه. من بیمار و خسته رو می گیره و سرحال و سالم برم می گردونه. همیشه وقتی که تازه سالم شدم به خودم میگم این بار حواست باشه نذاری اون لایه های آفت وار، دوباره دورت بپیچن و تا مدتی در برابرشون مقاومت می کنم ولی نمیدونم چه حکمتیه که بازم ازشون غافل میشم و یه وقتی به خودم میام که تا خرخره تو چنگالشون گیر افتادم. حالا الان هنوز سالمم و سرحالم و حالم خیلی خوبه. می خوام ببینم این بار چقدر می تونم مقاومت کنم.
روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتم. چند دوره متفاوت : مدتی به قول یکی از دوستان در انقباض بودم. یادمه اون روزی که تو بلاگش نوشته بود در انقباض هستم نمی فهمیدم منظورش چیه ولی الان فکر می کنم بدونم منظورش چی بوده. مدتی هم استرس ها و نگرانی ها و ناراحتی های بی دلیل داشتم. خیلی به هم ریخته بودم. یه سری عواملی بود که می تونست تو ایجاد این حالت ها دست داشته باشه ولی دلیل اصلیشو خودم هم نفهمیدم. یه جورایی شده بودم. یه جورایی کنترل خودم از دست خودم خارج شده بود. از خودم بیشتر از این حرفا انتظار داشتم ولی خوب…پیش میاد دیگه. بعد از اون دوره، نوبت به دوره ای رسید که من با خودم هم جنگ داشتم. ذهنم به شدت آشفته بود و دیگه قدرت تشخیص هیچی رو نداشت. اون هم گذشت. بعد نوبت رسید به دوره ای که یه مقدار فشار کاری و تراکم برنامه هام زیاد شد و در کنار اون شلوغی ذهنی ، من تبدیل شدم به مرجانی که دیگه بلد نبود از چیزهای کوچیک یه عالمه ذوق کنه و از همه عالم و آدم طلبکار بود( چی کشید حجت طفلی
) خلاصه کار به جایی رسید که حجت برگشت به من گفت که مرجان تو ترمزت بریده و به فکرت اجازه میدی هرکجا که میخواد تا هرقدر که میخواد پیش بره. بعد به این نتیجه رسید که من به استراحت احتیاج دارم و یه مسافرت برام لازمه( حالا من خودم شیش ماه بود داشتم اینو بهش می گفتم ها
) این بود که مثل یه بچه خوب، بی خیال پروژه های نیمه کارش شد و دوتایی چند روزی راهی سفر شدیم. تأثیر این سفر روی هردومون بی نظیر بود. من دوباره شدم مرجان پرانرژی و با نشاط که حتی برای سبزی پاک کردن هم ذوق میکنه و در حال حاضر در انبساطه.
تو چند وقت گذشته یه حس و حال هایی رو برای بار اول تجربه کردم. یه حس هایی خیلی تلخ بودند و میخوام کلاً بی خیالشون شم و سعی کنم که اولین تجربه من از اون حس ها، آخرین تجربه هم باشن. یه حس هایی معمولی بودن و فقط برای این خوب بودن که بدونی حداقل یه بار تجربشون کردی. یه حس هایی هم خیلی قشنگ بودند و قشنگ تر هم میشدن وقتی برای بار اول بود که تجربشون می کردی.
یکی از اون حس های قشنگ (که البته مربوط میشه به دو سه ماه پیش) ، رانندگی کردنه توی جاده مه آلود و سرسبز و پیچ در پیچ شمال در حالی که صدای دلنشین گوگوش فضا رو پر کرده :
خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو
خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست…..
اون موقع سعی داشتم حداکثر بهره رو از حواس پنجگانه ام ببرم. سعی داشتم چشمم رو پر کنم از تمام زیبایی های دور و برم و در حالی که چشم از جاده نمیگیرم تمام صحنه های زیبای پاییز شمال و به ذهن بسپرم. می خواستم با تمام وجود، عطر نم نم بارون و مه پاییزی رو استشمام کنم. می خواستم تمام حسی رو که تو صدای گوگوش بود بشنوم و در عین حال، گرمای محبت دست مهربونی رو که هر از گاهی روی گونه ام لمسش می کردم، با تمام وجود ببلعمش.(حالا که فکر می کنم می بینم شانس آوردیم تصادف نکردیم ها!!!)
یکی دیگه از اون حس های قشنگ، دوچرخه سواری دونفره کنار دریا بود با منظره عالی غروب خلیج فارس و دریایی آرام و آبی، تو یه هوای خنک با نسیم ملایمی که می وزید. خصوصاً وقتی بعد از سالیان دراز که زیر پوشش روسری و مقنعه، لذت وزیدن باد لابلای موهامو فراموش کردم بودم و این بار اجازه دادم که دست نوازشگر باد موهامو لمس کنه و واقعاً حس زیبایی بود.
غواصی، معلق بودن زیر آب نیلی خلیج فارس، شنا کردن لابلای ماهی های ریز و درشت که با بی نظیرترین رنگ ها، رنگ آمیزی شده بودن، لمس مرجان های رنگارنگ ، دیدن میگوهایی که با نزدیک شدنت به کف دریا خودشونو زیر ماسه ها مخفی می کردن و خلاصه دنیای بی همتا و سرشار از آرامش زیر آب هم یکی از زیباترین حس هایی بود که تجربه اش کردم. تنها ضد حال این قضیه این بود که (بنا بر قوانین و برای اینکه پایه های اسلام به لرزش در نیان) زیر آب مجبور بودم دست یه دختر غریبه رو به جای دست همسرم تو دست بگیرم و همسرم هم 2-3 ساعت بعد از من دست یه پسر غریبه رو. نمی تونم تصور کنم اگه اون زیر همه اون زیبایی ها رو در حالی که دست تو دست هم داریم، می دیدیم چه حسی به من دست می داد.
یکی دوتا حس قشنگ و تازه دیگه هم بودن که زیاد شرح دادنی نیستن حالا شاید یه روزی، اگه حال و هواش بود درموردشون بنویسم ولی طعمشونو هرگز فراموش نخواهم کرد.
این روزا حس می کنم که مردم کشورمو خیلی دوست دارم…. یه جورایی ته دلم به ایرانی بودنم افتخار کنم… انگار راست میگن که ایرانی زیر بار ظلم نمیره…
چند وقتیه از خودم می ترسم. احساس می کنم دیگه خودمو نمیشناسم. روند تغییر فکریم خیلی سریع شده اونقدر که الان کاملاً متفاوت با یه سال پیش یا حتی چند ماه پیشم فکر می کنم. به عقب که نگاه می کنم، می بینم دیگه مرجان چند سال پیش رو به هیچ عنوان نمیشناسم. به الان هم که نگاه می کنم میبینم با خودم کاملاً غریبه ام. دائماً کله ام پره از یه عالمه وزوز. انگار یه عالمه آدم دارم با هم اون تو حرف میزنن و هر کدومشون فکر منو به یه سمتی می کشونن. این بیماریم شب ها به طرز وحشتناکی عود می کنه و گاهی نمیذاره تا نیمه های شب خوابم ببره. گاهی به خودم که میام باورم نمیشه که این فکرا از تو سر من گذشته همین میشه که از خودم می ترسم. پر شدم از احساسات و افکار ضد و نقیض. ثبات فکریمو از دست دادم. احساس می کنم هیچ چیزی به طور مطلق درست نیست. همین باعث شده تمام بایدها و نبایدهایی رو که تا حالا بهشون اعتقاد داشتم و در چارچوب اونا رفتار می کردم ببرم زیر سؤال. کلاً به همه چیز با شک و تردید نگاه می کنم. واااای خیلی وحشتناکه. به نظرتون من خوب میشم؟